باتری

•(2015.08.23) • نوشتن دیدگاه

فکر کنید امروز مثلا دهم شهریور نود و سه هست. ساعت ۸ صبح. من رسیدم به آدرسی که دیشب تو یه تیکه کاغذ کوچیک نوشته بودم. تمام اون چیزایی که راجع به اینجا می دونم همون یک خط اسم اتوبان و شماره کیلومتر جاده ست. اینجایی که هستم تقریبا آدرس قسمتی از یک بیابونه. ماشینُ کنار بیابون پارک کردم. ظاهرا زودتر از موعد رسیدم. از درب اصلی که وارد شدم یک محوطه خیلی بزرگ با یک بلوار خیلی طولانی به چشمم خورد. راهنماییمون کردن کجا بریم. امروز روز اولیه که بعد از آموزشی وارد پادگان جدید می شیم. معمولا رسمه که سربازای جدیدُ به صف می کنن، واسشون صحبت می کنن و می فرستن تا مقدمات و یکسری کارهای اداری رو انجام بدن. چند روز به همین روال گذشت. هر روز صبح ماشینُ کنار بیابون پارک می کردیم، بعد درب ورودی و بعد هم بلوار اصلیِ طولانی. بالاخره قسمت هامون مشخص شد. وظایفمون معلوم شد. حالا هر کدوم یه تیکه کاغذ کوچیک دیگه داریم که یک معرفی نامه است به محل خدمتیمون. نزدیکای ظهر بود که قسمتم رو پیدا کردم. وارد شعبه‌ شدم. وارد یک اتاق کوچیکِ کم نور، دیوارای ترک خورده. وسایل کهنه. به علاوه چندتا سرباز دیگه با چشمای زل زدۀ پر سوال. اینجا همون جایی بود که قرار بود روزها و ماه ها خدمت سربازیم رو سر کنم. زمان برای سربازای جدیدی که ما بودیم کند می گذشت. اولین چیزی که چشمم گشت و پیدا کرد، ساعت اتاق بود که روی ۶/۵ خوابیده بود. قرار گذاشتم و فرداش از خونه یه باتری بردم. ساعت برقرار شد و حالا برای خونه رفتن کافی بود یک نگاه به ساعت بندازم. اون باتری حتما حکم اولین، کوچیک ترین و موثرترین دلخوشیِ گذران سختی هام رو داشت. ۱۲ ماه به همین روال گذشت. امروز اول شهریور ماه نود و چهار بود. پارکینگ پادگان راه افتاده و صبح که می رفتم ماشین رو کنار بیابون پارک نکردم. راننده هایی که راه طولانی بلوار اصلی رو می رن بالا دوستامونن و گهگاه سوارمون می کنن. از اون روزا زمان خیلی زود گذشته. شاید چون با همه اون چشم های زل زده روز اول دوست شدم. چند ساعت پیش با همشون خداحافظی سختی کردم. امروز تمام اون چیزی که از این پادگان دارم، یک تیکه برگه کوچیکه که نشون می ده خدمتم تموم شده. من از فردا از کابوس این ماه های لعنتی بیدار میشم و شاید ماندگارترین دستاوردش این باشد که از این به بعد نگاهم به سربازای اطراف میدان آزادی حتما طور دیگریست. از شعبه که می رفتم به عادت همیشگی به دلخوشی کوچکم نگاه کردم. روی ده دقیقه به ۱۲خواب بود. زمانی نمانده. شاید فردا روزی برگشتم و با خودم باتری آوردم. خداحافظ بیابون.

صفر مرزی

•(2014.08.22) • نوشتن دیدگاه

فاصله سرباز تا غیر سرباز تنها یک دیوار باریک است. دیواری که پادگان را از بیرون جدا می کند. درست آن طرف دیوار در جغرافیای پادگان، زیر نور همان خورشید، زیر سقف همان آسمان، در خلاء تصویر و اتفاق ها، زندگی شکل تنهایی و غربت به خود می گیرد. در یک چهار دیواریِ بی تصویر، جز وصله پینه کردن آخرین تصویرها و صداهای باقی مانده از پشت دیوارها چه می شود کرد؟ سرباز، تمام نداشته ها را در خیال پیدا می کند. روزها و ساعت ها هم زمان با حقیقتی که بیرون دیوارها جریان دارد، زندگی را در ذهن می سازد. مادر و همسر و دوست و همسایه را در خیال می بیند. نگران شان می شود، همراهشان می خندد، حرف می زند و از همۀ تصویرهای ثابت در ذهنش فریم های متحرک می سازد. به ترانه های درون ذهنش اکتفا می کند، به فیلم ها، به کتاب های ذهنش بسنده می کند. زندگی جان می گیرد اما چشم که باز می کند، دور و برش هیچ شباهتی به آن چه در ذهنش ساخته ندارد. به قدر گذشتن از این دیوارها و رسیدن به پشت آن ها، اوضاع زیر و رو می شود. سرباز که از حصار دیوارها رها شود تمام آن خیال ها تجسم پیدا می کنند. چهره های آشنا، لبخندها، خوشحالی و امنیت. عادت مداومِ پناه بردن به خیال ناچارش می کند چند ثانیه مکث کند تا مطمئن شود آن چه پس از رهایی می بیند، حقیقت دارد. شاید همین است که سرباز را در همان اولین واکنش برای باور کردن به تقلا می اندازد؛ در آغوش گرفتن، طبیعی ترین واکنشی است که می تواند اطمینان بدهد چیزی وجود دارد و همۀ این لبخند ها و چهره های آشنا و عناصر دیگر واقعی اند. اکنون او همه چیز را به آغوش می کشد، خانواده اش، اتاقش، زندگی اش و همه چیز را. درست زیر سقف همان آسمان، زیر نور همان خورشید و حالا روی زمینی که دیگر جغرافیای پادگان نیست.

پ‌ن: این متن بریده‌ایست از نوشتۀ مونا تاروردی در وصف صبر و اسقامت اسرای جنگ ایران و عراق که به مناسبت ۲۶م مرداد ماه، سالروز بازگشت آزادگان به خاک ایران نگارش شده؛ در خلال یک روز سختِ پادگان، نگارش مجدد آن را با تلخیص فراوان به توصیف سربازان وظیفه در آورده ام.

___________________________________________________________________________________

محمدرضا

•(2014.07.04) • 5 دیدگاه

محمدرضا اهل خرم آباده. ساده و بی شیله پیله. عصری وقت قرق که شد بیرون آسایشگاه با لهجه خاصش بهم گفت تو چرا اینقد ساکتی؟ از اون سوالای کلیشه ای که خیلی ها ازم می پرسن پرسید. در واقع باید بگم واسه شروع یه دیالوگ تو روزای اول آشنایی سلیقه‌ش افتضاح بود. منم مثل همیشه جوابی نداشتم؛ برعکسِ من اشتیاق حرف زدن داشت. دوباره گفت فک کنم تو از اینایی هستی که مامانشونُ نمی بینن دلشون تنگ می شه، بغ می کنن و لام تا کام حرف نمی زنن! :)) خندیدم، گفتم گشنمه محمدرضا، روزا نمی تونم غذای اینجا رو بخورم نای حرف زدن نمونده برام؛ یه جوری که انگار جوابمُ نشنیده باشه یا شایدم شنیده باشه و قبول نکرده باشه ادامه داد که منم شب اول خیلی ناراحت بودم. بعد با یه صمیمیت عجولانه ای که سعی می کرد تو فرم بهم ریختۀ جمله های خرم آبادیش جا بده گفت اتفاقا گریه هم کردم، توام گریه کنی خوب می شه حالت! :))))) این دفعه بیشتر خندیدم، راستش اولین مشکل این بود که گشنگی مشکل اول و آخر من بود واقعا، ولی هیچ آدم احمقی به خاطر گشنگی گریه نمی کنه! منم قرار نبود به خاطر یه بشقاب غذا گریه کنم. و مشکل دوم هم این بود که فهمیدم محمدرضا تو سلیقۀ گفتاری و ارتباط های بازتابى به طور محکمی در طبقۀ بی سلیقه ها جا می گیره.

خب، محمدرضا پسر خوبیه. دوسش دارم. جمعه صبح بعد از نگهبانی جانکاه پنج شنبه با بچه ها خداحافظی کردم. با محمدرضا هم همین طور. درسته امروز که جمعست محمدرضا مرخصی نرفته تا نخواد کل روز رو تو فاصلۀ تهران خرم آباد گز کنه، درسته امروز که جمعست من از خوردنی های تو خونه سیر شدم و نطقم باز شده، و درسته امروز چه جمعه باشه و چه هر روز دیگه، محمدرضا نمی دونه اینستاگرام چیه که بخواد حرفای منو بخونه، ببینه یا بشنوه، ولی با این حال شاید بتونم اعتراف کنم که حق با محمدرضا بوده و اشتباه از من. بعضی وقتا راه حل مسئله می تونه دقیقا اونی باشه که مطمئنی نیست. درست مثل غریب ترین تصمیم زندگیم که یک ماه و نیم بعد از رفتنم از ایران گرفتم و برای سربازی برگشتم! من برای رفتنم از ایران همۀ راه ها و پله ها و طبقه ها و ساختمان ها و اتاق ها و استاد ها و ستاد ها و مرکز ها و نظام ها و چیزهای دیگر و خیلی دیگری از تهران را رفتم، ولی آخرش تصمیم گرفتم مسئله را درست از متغیرهایی که خط زدم شروع به حل کنم. این بود که آمدم خدمت و این بود که با محمدرضا آشنا شدم. این بود که حالا تصمیم گرفتم هر وقت گشنم شد گریه کنم. فکر می کنم آن روز هم باید سراغ دور ترین راه حل می رفتم، باید همانجا مثل احمق ها گریه می کردم. شنبه صبح که برگشتم پادگان با بچه ها قرار می گذارم بریم ناهارخوری، دور هم به یاد غذاهای مامان پزِ جمعه های قبل تر از خدمت اینقدر گریه می کنیم که سیر بشیم، که حالمون خوب شه. شاید راهکارت جواب داد محمدرضای خوش فکر بی سلیقه.

___________________________________________________________________________________

#۳۹۸۹

•(2014.05.16) • نوشتن دیدگاه

___________________________________________________________________________________

جا مانده‌ام

•(2014.04.20) • 5 دیدگاه

سه چهار سالم که بود در طبقۀ دوم آپارتمانی زندگی می کردیم که پایینش یک پیتزایی بود. خانۀ ما سره نبش بود. بالکن باریکی داشت که به خاطر بی استفاده ماندنش شده بود انباریی از وسایل بیخودی. می شد نهایتا خودت را کج کنی و به زحمت طولش را مورب طی کنی و بایستی روی لبه اش تا مشغول تماشای مردم آن پایین شوی. یک اتاق خواب کوچک داشت و نشیمنی جدا که دور تا دورش را پنجره هایی با کرکره های چوبی محیط کرده بود. سه سالم بود و سکانس هایی که از آن خانه یادم مانده از انگشتان یک دست هم بیشتر نمی شود. ولی هر چه بود آن آپارتمان اولین تصویری است که از کلمۀ خانه به ذهنم می آید. آنجا بیشتر از دو سه سال نماندیم. بعدتر خانۀ مان را عوض کردیم. شهرمان را عوض کردیم. حتی کشورمان را عوض کردیم و در ایران زندگی جدیدی را شروع کردیم. در خانه ای که دیگر بالکن نداشت و انباریش یک طبقه پایین تر بود. من دیگر دوم دبستان بودم ولی خانه هنوز برای من جایی بود سره نبش که پایینش پیتزایی داشته باشد و پشت کرکره هایش یک بالکن تنگ. زندگی اینگونه است، بی رحم و سخت. رویای ما آدم ها با واقعیت زندگیمان پیوند عجیبی دارد. گاهی می شود که در طول زندگی باورمان در نقطه ای جا می ماند و واقعیت زندگیمان بی رحمانه پیش می رود. خانۀ مان را عوض می کنیم ولی خانه برایمان جای دیگریست. در طول سال ها اطرافمان پر می شود از آدم هایی با یک اسم، ولی تعریف ما از آن اسمِ خاص تنها یک نفر است. انگار هر بار که رویایمان جایی می ماند جسممان با بی تفاوتی می گذرد. بله، زندگی اینگونه است. و من حس می کنم مدتیست در فاصله ای بی رحم و سخت جا مانده‌ام.

___________________________________________________________________________________

مترو

•(2014.02.13) • 4 دیدگاه

خب طبعا برنامه این بود که بعد از کلاس های عصر دانشکده فنی برویم خانه. مسیر به ترتیب اینطور بود که تاکسی، مترو، تاکسی، خانه! هرچقدر تاکسی ها جنون وار می رفتند مترو ها مس مس می کردند. این خاطره بر می گردد به ۳-۲ سال پیش، شاید هم قبل ترش. یادم نیست درست. مهم هم نیست، مهم این است که آن روز توی متروی شلوغِ مس مس کنان، یکی از غیر معمولی ترین آدم های عمرم را به چشم دیدم. حتی بعد تر فکر کردم و جمع بندی کردم و فهمیدم که واقعا آن دیدار هم به خودی خود مهم نبود. مهم چیز دیگری بود که آن روز فهمیدم.

بچه هایی که مثل ما با مترو بر می گشتند یادشان هست. نسبت غیر معمولی داشت ورودی های ایستگاه توپ خانه به خروجی های کمش. مخصوصا آن روز حوالی ۶-۵ بعد از ظهر وقتی مثل همیشه متروها لا به لای درازای تونل کش می آمدند و تو می دانستی که بالای سرت، آن بیرون تاکسی ها چه غوغایی می کنند. توپ خانه را رد کردیم، برای ایستگاه بعد که در باز شد، همان آدم غیر معمولیی که گفتم بعدها در موردش فکر کردم و دیدم واقعا مهم نبود، وارد قطار شد. مرد تقریبا جوان و با قدی متوسط. تنها بود. بلند بلند می خندید. همان لحظات اول نشان داد که بلد است چطور حسابی از خجالت سکوت کهنۀ قطار بر بیاید. طوری که انگار وسط یک کاغذ سفید خط سیاه می کشید. اینقدر خط خطی کرد که یکی دو تا مرد سالخوردۀ بی اعصاب چشم غره رفتند که نگاه کن مرتیکۀ احمق خجالت هم خوب چیزیه!

مرد غیرمعمول داستان همچنان بی تعارف می خندید. یکی دو دقیقه طول کشید تا مسافرها با شرایط جدید قطار کنار بیایند. ناخودآگاه رویش زوم کرده بودم. فهمیدم قصد دارد چیزی بگوید. می خواست از زیر تیغ تیز نگاه مسافرها بیرون بیاید، ولی خنده امانش نمی داد. از خنده تقریبا نعره می کشید. صدایش اینقدر بلند شده بود که احتمالا مسافرهای آن طرف تر هم به خنده های مردک لبخند مسخره ای تحویل هم می دادند. لا به لای مکث خنده ها تلاش می کرد بگوید ببخشید! بریده بریده و با مکث زیاد از خنده گفت ببخشید، من… من… راستش من دچار بی اختیاری عصبی هستم؛ من را ببخشید! به جرات، آن قسمت قطار که ما بودیم برای چند لحظه کاملا ساکت شد… گفت قدرت کنترل خنده را به طور کامل از دست داده ام. دکتر رفتم، می گفت حتی برای یک دورۀ کوتاه درمانی به آلمان رفتم… دیدین یه وقتایی گونه های آدم دیگه اجازه نمی دن بخندی. همین چند جمله کافی بود که خنده مسافرها رو گونه هاشون خشک بشه. کسی که تا چند لحظه پیش مطمئن بودیم دیوانه است، دیووانه نبود، به روال قبل به رویمان می خندید و این ما بودیم که رو به رویش ایستاده بودیم و دیگر نمی خندیدیم. اوضاع توی چند لحظه به طور کامل عوض شد و در واقع به هم ریخت. راست می گفت، او احتمالا دچار یک بیماری عصبی بود با عوارض خنده های پاتولوژیکی که گاهی تبدیل به گریه های غیر ارادی هم می شود. مرد کنار دستی گفت چه ایرادی داره آدم بخنده؟ خنده که خوبه. اصلا با هم می خندیم که تنها نباشی! و شروع کرد به خندیدن. بعد همۀ واگن شروع کردند به خنده؛ می خندیدیم… واقعا هم خنده دار بود. وقتی همه جای دنیا معمولا برای همدردی گریه می کنند، ما آن روز غمگسارانه خندیدیم. مرد جوان که دیگر بین ما و مسافرهای جدیدی که اضافه می شدند غیر معمولی به نظر نمی آمد خودش هم با خیال راحت می خندید. احتمالا مسافرهای آن طرف تر هم به خنده های بلند واگن ما خندیده بودند، طبعا تاکسی های آن بالا هم خبر نداشتند که این پایین مسافرهای مترو دارند می خندند و لا به لای تونل ها چه غوغایی می کنند.

___________________________________________________________________________________

آوای پنجم: رها

•(2013.11.08) • نوشتن دیدگاه

___________________________________________________________________________________